|
دل تنها خدائیش اینطوری بود حال و روزم ؟ خدائیش حقّمه اگه بسوزم ؟ منو از دست حرفهات خسته کردی خدائیش بد منو وابسته کردی آخه تو مشکلم رو میدونستی خدائیش تو میخواستی می تونستی جواب مهربونیمو ندادی نگو نه ! قدرمو نمی دونستی ... منو از دست حرفهات خسته کردی خدائیش بد منو وابسته کردی جوونیمو ازم راحت ربودی خدائیش اونکه میگفتی نبودی انصافاً تو رفاقت کم گذاشتی منِ عاشق رو اصلاً دوست نداشتی دل تنهام که رسماً بود با تو خدائیش مشکل از من بود یا تو حالا که رفتی و از من جدائی سوالم اینه حقّم بود خدائی ؟ خدائیش حقّم بود تو اوج دردم ؟ پیشم باشی و دنبالت بگردم ؟؟ به من عاشق شدن رو یاد دادی چقدر زود من رو دست باد دادی خدائیش ساده بودم میدونستم زیادی تو رو سر تر می دونستم منو از دست حرفهات خسته کردی خدائیش بد منو وابسته کردی جوونیمو ازم راحت ربودی خدائیش اونکه میگفتی نبودی انصافاً تو رفاقت کم گذاشتی منِ عاشق رو اصلاً دوست نداشتی دل تنهام که رسماً بود با تو خدائیش مشکل از من بود یا تووووو !!!! ...............
داستاني بسيار زيبا از رويش يک عشق/ دختري با يک گل سرخ جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ.از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا ايستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هماکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست. او گفت که اين فقط يک امتحان است!طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد. برگرفته از وبلاگ http://www.tajerian.ir
تا در این دهر دیده کردم باز فریدون مشیری
دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب میکشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست پرنده مردنی ست ....
چشم براه آرزوئی است مرا در دل كه روان سوزد و جان كاهد هر دم آن مرد هوسران را با غم و اشك و فغان خواهد بخدا در دل و جانم نيست هيچ جز حسرت ديدارش سوختم از غم و كی باشد غم من مايۀ آزارش شب در اعماق سياهی ها مه چو در هالۀ راز آيد نگران ديده به ره دارم شايد آن گمشده باز آيد سايه ای تا كه بدر افتد من هراسان بدوم بر در چون شتابان گذرد سايه خيره گردم به در ديگر همه شب در دل اين بستر جانم آن گمشده را جويد زين همه كوشش بی حاصل عقل سرگشته به من گويد زن بدبخت دل افسرده ببر از ياد دمی او را اين خطا بود كه ره دادی به دل آن عاشق بد خو را آنكسی را كه تو می جوئی كی خيال تو بسر دارد بس كن اين ناله و زاری را بس كن او يار دگر دارد ليكن اين قصه كه می گويد كی بنرمی رودم در گوش نشود هيچ زافسونش آتش حسرت من خاموش می روم تا كه عيان سازم راز اين خواهش سوزان را نتوانم كه برم از ياد هرگز آن مرد هوسران را شمع ای شمع چه می خندی؟ به شب تيرۀ خاموشم بخدا مردم از اين حسرت كه چرا نيست در آغوشم ... (فروغ فرخزاد)
ناآشنا باز هم قلبي به پايم اوفتاد باز هم چشمي به رويم خيره شد باز هم در گيرودار يك نبرد عشق من بر قلب سردي چيره شد باز هم از چشمهٌ لب هاي من تشنه اي سيراب شد، سيراب شد باز هم در بستر آغوش من رهروي در خواب شد، در خواب شد بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز خود نمي دانم چه مي جويم در او عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود بگذرد از جاه و مال و آبرو او شراب بوسه مي خواهد ز من من چه گويم قلب پر اميد را او بفكر لذت و غافل كه من طالبم آن لذت جاويد را من صفاي عشق مي خواهم از او تا فدا سازم وجود خويش را او تني مي خواهد از من آتشين تا بسوزاند در او تشويش را او بمن مي گويد اي آغوش گرم مست نازم كن، كه من ديوانه ام من باو مي گويم اي ناآشنا بگذر از من، من ترا بيگانه ام آه از اين دل، آه از اين جام اميد عاقبت بشكست و كس رازش نخواند چنگ شد در دست هر بيگانه اي اي دريغا ، كس بآوازش نخواند (فروغ فرخ زاد)
راز شقایق شقایق گفت : با خنده نه بیمارم، نه تبدارم یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت و .......
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش، اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید. کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت ، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود. کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند. خدا گفت: " صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست ، فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم ! بخوان. فرشته ها منتظر هستند." و کلاغ هیچ نگفت. خدا گفت:" سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی ، جهان من چیزی کم دارد ، خودت را از آسمانم دریغ نکن " و کلاغ باز خاموش بود. خدا گفت:" بخوان برای من . بخوان این منم که دوستت دارم ، سیاهی ات را و خواندنت را" و کلاغ خواند.این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد.
راز من هيچ جز حسرت نباشد كار من بخت بد, بيگانه ئي شد يار من بي گنه زنجير بر پايم زدند واي از اين زندان محنت بار من واي از اين چشمي كه مي كاود نهان روز و شب در چشم من راز مرا گوش بر در مي نهد تا بشنود شايد آن گمگشته آواز مرا گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست فكرت آخر از چه رو آشفته است بي سبب پنهان مكن اين راز را درد گنگي در نگاهت خفته است گاه مي نالد به نزد ديگران «كاو دگر آن دختر ديروز نيست» «آه, آن خندان لب شاداب من» «اين زن افسردۀ مرموز نيست» گاه مي كوشد كه با جادوي عشق ره به قلبم برده افسونم كند گاه مي خواهد كه با فرياد خشم زين حصار راز بيرونم كند گاه مي گويد كه, كو, آخر چه شد؟ آن نگاه مست و افسونكار تو ديگر آن لبخند شادي بخش و گرم نيست پيدا بر لب تبدار تو من پريشان ديده مي دوزم بر او بي صدا نالم كه, اينست آنچه هست خود نمي دانم كه اندوهم ز چيست زير لب گويم, چه خوش رفتم ز دست همزباني نيست تا بر گويمش راز اين اندوه وحشتبار خويش بي گمان هرگز كسي چون من نكرد خويشتن را مايۀ آزار خويش از منست اين غم كه بر جان منست ديگر اين خود كرده را تدبير نيست پاي در زنجير مي نالم كه هيچ الفتم با حلقۀ زنجير نيست آه, اينست آنچه مي جستي به شوق راز من, راز زني ديوانه خو راز موجودي كه در فكرش نبود ذره اي سوداي نام و آبرو راز موجودي كه ديگر هيچ نيست جز وجودي نفرت آور بهر تو آه, اينست آنچه رنجم مي دهد ورنه, كي ترسم ز خشم و قهر تو (فروغ فرخ زاد)
یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی در انتهای خود به قلب زمین می رسد و باز می شود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ یک پنجره که دست های کوچک تنهائی را از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم سرشار می کند و می شود از آنجا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد یک پنجره برای من کافیست.. من از دیار عروسک ها می آیم ... (فروغ فرخ زاد)
|
About![]()
........ ('''' (`-``'´´ -´) '''')
89/04/01 - 89/04/31 89/02/01 - 89/02/31 88/11/01 - 88/11/30 88/10/01 - 88/10/30 88/09/01 - 88/09/30 88/08/01 - 88/08/30 88/07/01 - 88/07/30 88/06/01 - 88/06/31 88/05/01 - 88/05/31 88/02/01 - 88/02/31 88/01/01 - 88/01/31 87/12/01 - 87/12/30 87/11/01 - 87/11/30 87/10/01 - 87/10/30 Links
امید فاطمه ... |